![]() |
![]() |
|
| از همه چیز و همه کس......... |
|
روزی روزگاری مردی زندگی می کرد که دره ای از سوزن داشت. یک روز مادر مسیح نزد او آمد و گفت: "ای دوستُ جامه پسرم پاره شده و من باید پیش از آنکه او به عبادتگاه برود آن را بدوزم. آیا سوزنی به من مرحمت نمی کنی؟ " آن مرد سوزنی به او نداد اما برایش درباره بخشش و قبول بخشش خطابه ای غرا ایراد کرد تا پیش از رفتن پسرش به عبادتگاه برایش نقل کند. ( جبران خلیل جبران)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:51 توسط زینب نصیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یه مددکارم و از بچه های علامه . حتما تو وبلاگم از دردها خواهم نوشت.فروغ رو هم دوست دارم...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
تارهایی(پژمان موسوی) کلبه متروک موج آزاد نفیسه زارع |
|
RSS
|