![]() |
![]() |
|
| از همه چیز و همه کس......... |
|
خستگی.تنهایی. حس ته مانده یک فنجان چای بودن. حرکت کردن و هرگز نرسیدن و یاس و سرخوردگی.می دونی با دریایی از شور هیجان شروع کردم. می خواستم حرکت کنم وحرکت کنم. تا کجا ؟!تا اونجا که همه چی رو درست کنم. زن بودن! در جامعه ای که تمام نگاهها تو را تفکیک جنسیتی میکنند برایم افتخاری بود . می خواستم به همه ثابت کنم که نگاهشون غلطه. وسیله ام امید بود و روبه رویم نور و روشنایی....... چقدر آن روزها جذاب و پر امید بود........................................... دیگر نمی تواند ادامه دهد. اشکهایش جاری میشود. این اشکها لحظه لحظه های تلخ و شیرین زندگی آرزو است که بر روی صورتش تداعی می شود. پرتقال را به او می دهم. آن را در میان دستانش می گیرد. پرتقال را بو می کندو دوباره شروع می کند: زمانی از حس بویایی هم برای گرفتن انرژی و نشاط بهره می جستم.می دونی؟ نه نمی دونی! تو هنوز نمی دانی که بین لذت بردن از هر چیز هر چند ساده تا بی حسی و خستگی و افسردگی به اندازه یه تار مو فاصله است. میدونی؟! من رو همون جامعه ای افسرده کرد که تمام اهداف وآرزوهایم در رشدو توسعه اون تجلی پیدا می کرد.راستی چرا هیچ کس نمی فهمد من چه می گویم!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 14:1 توسط زینب نصیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یه مددکارم و از بچه های علامه . حتما تو وبلاگم از دردها خواهم نوشت.فروغ رو هم دوست دارم...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
تارهایی(پژمان موسوی) کلبه متروک موج آزاد نفیسه زارع |
|
RSS
|